يكي مي گويد: خواهرم باش!...اين ديگري ميگويد: مادرم باش!... و آن ديگري مي خواهد عاشقش باشم...در اين ميانه يكي مي گويد: فقط باش! هر چه مي خواهي باش...قدسي قاضي نور" ...من در صدف تنها، با دانه باران، پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را، غافل كه خاموشانه مي خشكد، پشت ديوار دلم دريا! "سياوش "صعود برهنه

.persianblog'" leftMargin=0 topMargin=0 marginwidth="0" marginheight="0" style="font-family: Tahoma" >

صعود برهنه

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٢/۸/۱۱

 

تاملی در موقعيت خود

 

 

بهترين و ايده آ لترين شكل  تفكر وقتي در درون روابط قدرت مبتني بر  " قانون همه يا هيچ"  قرار بگيرد در صورت كسب قدرت به استبداد منتهي خواهد شد، حال اين قدرت، خواه  در قالب شكل حكومتي جمهوري باشد خواه مشروطه و خواه انواع حكومتهاي متصور صرفنظر از شكل و عنوان آن، محتوايي استبدادي خواهد داشت.حاكميت قانون همه يا هيج بر تفكر انسان كه نمود عملي آن استبداد است، نشان از عدم باور به موجوديت و حضور "ديگري" در تفكر ما دارد.براستي جايگاه "ديگري" در تفكر ما كجاست؟ محدوده "من" تا به كجاست؟

حاكميت حداكثرگرايي يا همان قانون همه يا هيچ بر تمامي طيف تفكرات اسلام گرا، ملي گرا، ماركسيست و سلطنت طلب و... در ايران از آنجا ناشي ميشود كه ما به وجود "من" باور پيدا نكرده ايم.تعريف ما از انسان و حقوق اساسي او چيست؟ دعواي ما بر سر تعيين حقوق اساسي بشر و قايل شدن به انواع حقوق بشر آيا نشان از گمگشتگي ما دروادي  شناخت انسان و شناخت حقوق لاينفك او ندارد؟ما چگونه ميخواهيم بين ايده انسان  نادان و زيانكاري كه نياز به هدايت دارد(مبناي باورهاي ما) با ايده انسان عاقل و فاعل و مختار(مبناي دموكراسي) آشتي برقرار كنيم ؟چگونه ممن است كه از دل اين ايده هاي متناقض سيستم و نظامي متشكل از تفكر ديني و ملي گرا و تجد خواه را استخراج كرد؟

چرا انديشه كاركردي  در ما تعطيل است؟جريان انديشه در خدمت انديشه  و عدم توجه به قابليت به فعل در آمدن آن و در صورت به فعليت در آمدنش، عدم توجه به بازخورد عملي  آن در ارتباط با "ديگري" و در نتيجه عدم تجديد نظر در انديشه حكايت از چه دارد؟آيا حكايت از آن ندارد كه ما جز خودمان به هيچكس باور نداريم و موجوديت ديگري فقط در انطباقش با ما متصور است؟ هيچكدام از ماها به فرد اجازه تعريف خودش را نمي دهيم.فرد را تا جايي مقبول و معقول مي دانيم كه د رجمع ما خودش را تعريف كند و در باورهاي ما جاي بگيرد.ملاك ارزيابي ما در مورد آن ديگري به طرز بيرحمانه و غير منصفانه اي همان ملاك هايي است كه باورشان نداريم و از دستشان مي ناليم.توجه داريد جايگاه"ديگري" در ايده هاي ما كجاست؟!هيچ جا ؛ هيچ جا!اين همه آن سيستم اجتماعي است كه اساسش را قانون همه يا هيچ تعيين مي كند و ما و نسلهاي پيش از ما بنيانش گذارده ايم.

سوال ميشود كه نوع و شكل حكومت آينده ايران چه باشد بهتر است وكارآمدتر؟در پاسخ ميتوان گفت وقتي كه حاكميت قانون همه يا هيچ(بخوانيد اراده هاي خاص) در شيوه اداره حكومت به عنوان آسيب سيستم فكري و عملي  همه ما ايرانيها در ارتباط با "ديگري"  و از عوامل مهم ظهور استبداد تشخيص داده ميشود خب ترميم اين آسيب هم در عدم  حاكميت اراده هاي خاص است.اين چگونه ممكن است؟ براساس تجارب بشري و با ديدي نسبي گرا ميتوان از شيوه صلح آميز دموكراسي با پيش زمينه حاكميت قانون ياد كرد.حاكميت قانون چيست؟آيا دموكراسي به معناي حاكميت اكثريت بدون حاكميت قانون ميتواند سرانجامي داشته باشد؟حاكميت قانون يعني قواعد كلي شناخته شده اي است كه همه از آن تمكين كنند و بر اساس آن ساختار حكومت پي ريزي شود.التزام مردم و حكومت هر دو، حاكميت قانون را در پي دارد..قانون به صرف صادر شدن از سوي قدرت حاكم و يا همان اكثريت مشروعيت ندارد .(ايده نافرماني مدني گنجي هم از همينجا ناشي ميشود).مشروعيت قانون در برتري ندادن هيچ گروهي بر ديگري است.حاكميت قانون يعني قواعد كلي حاكم بر دولت و مردم براي تنظيم روابط شهروندان از سوي  حكومت در صيانت از حقوق مردم يا حقوق بشر شامل : حق حيات، حق آزادي، حق مالكيت، حق انتخاب شيوه زندگي و حق اعتراض و قيام است.باز توليد استبداد در كشور ما ناشي از عدم حاكميت قانون در اين معنا است.هر گروهي كه قدرت را بدست بگيرد قانون خودش را وضع و تحميل خواهد كرد.(دوستان دقت كنيد. خود  انديشه در تاريخ ايران نيز از حاكميت قانون همه يا هيچ د رامان نمانده است و علت گسستگي انديشه ها جداي از اين عامل نيست.هيچكس براي تكميل آن ديگري نقد ونظرو صيقل انديشه  نمي دهد .همه ايده اي از بنياد متفاوت ارايه مي كنند.)سقف آزادي اكثريت در تحميل خواسته هايشان  همين  رعايت  قواعد كلي است.

حاكميت قانون پيش نياز دموكراسي است.در مشخص نبودن مفهوم قانون و عدم حاكميت آن، همانگونه كه شاهديم مفاهيم آزادي ، انتخابات و  نظام پارلماني، تفكيك قوا و توسعه و...از مضمون تهي ميشوند.و قانون اكثريت كه هيچ خط قرمزي را بر نمي تابد تمام نهادهاي دموكراسي را در جهت حاكميت استبداد به كار ميگيرد.

دموكراسي هدف هيچ پروژه سياسي نمي تواند باشد چرا كه دموكراسي يك شيوه صلح آميز براي ادراه حكومت و حل اختلافات است. و مضمون آن تعيين كننده خوب يا بد نيست.ظهور نسل جديد و عدم دخالت آن در شكل گيري و تصويب قانون اساسي بوسيله نسل ماقبل خود ، حق تعديل و تغيير اين قانون را به اين نسل براي اعمال خواسته هايشان ميدهد.چرا رفراندوم را نه براي تغيير قانون اساسي بل كه، براي تغيير شكل حكومت مطرح ميكنيم؟آيا مشكل مابا شكل حكومت هست يا با محتواي تفكر جريانهاي فكري  صاحب قدرت؟(البته محتواي فكري صاحبان قدرت شكاف عميقي با توده مردم ندارد ).مگر شكل حكومت ما جمهوري نيست؟مگر ما نهادهاي دموكراسي را نداريم؟مگر قوانين ما برخاسته از راي اكثريت نيست؟باور من نه به تاثير شكل حكومت بلكه به محتواي فكري حاكم بر حكومت هست.محتواي تفكر حاكم هم جداي از پايگاه اجتماعي اش نيست.و اصلآ حاكميت اين نوع تفكر دليل مسلم وجود پايگاه اجتماعي براي آن هست.بيراه نخواهد بود اگر به جاي تغيير شكل حكومت به تغيير شيوه هاي تفكر بپردازيم .ادامه موجوديت هر حكومتي جداي از پايگاه هاي واقعي اش دراجتماع نيست.پذيرفتن اين مساله تلخ است اما هميت پذيرفتن است كه نگاه ما به مسايل مبتلابه را واقعي تر وارايه راه حلها را نيز قرين موفقيت ميكند.اين نظر من است با بهره گيري از آراي آقايان دكتر سريع القلم، غني نژاد وبشيريه.تا نظر ونقد و تصحيح دوستان چه باشد.

 

 

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/۳٠

 

می خواهم...

اگر حياتی دوباره موعود من بود:

در هيئت کشاورزي به اين جهان بر می گشتم٬

کشاورزی که جز خاک و سبزينه و آسمان و باران و برف و نوای نای اش چيزی او را در بر نگرفته باشد

با روزها و شب هايم باقی مانده ام...و با عادتهايم و با دنيا

                                                                             نمی خواهم شان!

                                                                                                       آواز می خواهم٬

                                                                                                            پرواز می خواهم٬

                                                                                                                                ...

                                                                                                                                               حياتی دوباره بدون وعده آن ديگری می خواهم٬‌

                                                                                                                                                                            می روم... تا که بی هيچ تکرار باز گردم

                                                                                               

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/٢٧

 

دلبسته

 

بعد مرگم، عشق من!مرا روانه گورستان مكن

همينجا به خاكم بسپار، همسطح با زمين

زير سايه آشيانه پرنده مهاجر

يا در همسايگي نجواي خاطره انگيز چشمه زلال

همسطح با زمين،› عشق من!و اندكي بالاتر حتي

جايي كه نور خورشيد را توان رسيدن به استخوانهايم باشد ونگاهم را

توان باليدن، همچون ساقه هاي گياهان، براي ديدار ديگر با رچراغ طبيعي آفتاب غروب

همسطح با زمين ، عشق من!چندان كه راه

كوتاهتر باشد براي من.زيرا

از هم اكنون ميبينم تقلاي جانم را براي بازگشت

و حس كردن ذرات هواي تازه بر پوست چهره ام

مي دان دستان من آرام نخواهند گرفت در گور

آنها همچون موش هاي كور خواهند خراشيد خاك را

در هجوم سايه هاي سياه متراكم

در خاكم سراسربذر  بيفشان، عشق من!مي خواهم ريشه كنند آنها

در گرد زرد رنگ استخوان هاي پوسيده من

آنگاه بر بلند تاريك نردبان ريشه هايم خواهم ايستاد

براي زيارت تو، راست همچون زنبق هاي شيداي ارغواني رنگ

Juana de Ibarbourou1895-1979

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/٢۱

 

چرا مينويسم؟چرا همدلی و همفکری ميخواهم؟...

در حال خواندن کتاب سقوط اصفهان به روايت کروسينسکی با باز نويسی آقای دکتر طباطبايی هستم...آدمی مغزش از کار می افتد وقتی تسلسل استبداد٬‌حماقت ٬ توطئه و خيانت٬‌بی لياقتی و...کارگزاران حکومتی و در راس آن شاه را ميبيند.و بدتر از همه پذيرش اجتماعی را که بستر تاخت و تاز اين ابلهان بوده و هست ٬را! چرا اين تسلسل باطل نمی شکند؟چرا عوامل مولد استبداد بازتوليد ميشوند؟نقطه کور ارتجاع خودجوش در جامعه ما در کجاست؟چرا سرزمين ما نخبگانش را زير پا می گذارد و ابلهان را تاج سر می نمايد؟انشقاق حيات فکری و عملی(مستبد دموکراسی خواه!) روشنفکران (که خوب ميدانيم تحت اين شرايط نام روشنفکر ديگر برازنده اينان نيست) ناشی از چيست؟چرا دموکراسی نه به عنوان شيوه زندگی اجتماعی بل که به عنوان رهيافتی سياسی مورد اقبال قرار ميگيرد؟ علت غفلت ما از بکارگيری عقلانيت چيست؟ چرا روشنفکر ما نمی تواند پيشرو توده مردم باشد و متاسفانه پيرو او نيز هست؟!چرا عقلانيت و بالخص عقلانيت مکتوب تبعيد ميشودو شفاهی گری پر از اشتباه و ناراستی براحتی جای آن را ميگيرد؟



poetic عزيز و شايد خيلی از دوستان منتظر گشودن باب بحث يا گفتگو از جانب من در باره نوشته هايم در مورد انحطاط ايران و...هستند اما من در صدد اينکار نيستم چون همگان مطلع اند که با شفاهی گری و عدم اتکاء به منابع مکتوب و متنوع و موثق اين بحث ها راه به جايی نخواهد برد.من ميتونم تفكر خودم را آسيب شناسی كنم با گفتگو با دوستان و صاحب نظران٬‌و به تبع آن عمل ام راتصحيح كنم.اما برقراری ارتباط بين اهل فكر و نظر (به طور تخصصي) با قدرت ٬‌به اراده قدرت بر ميگردد كه متاسفانه اراده قدرت در طول تاريخ ايران بر پس راندن عقلاء و عقلانيت بوده است.ولی برای من جای سوال هست كه آيا عقلانيت و عقلاء بايد منتظر چراغ سبز قدرت باشند و اصلآ قدرت روشنفكری و عقلاء يك جامعه بر چه پايه ای بنا ميشود؟جوابهای بسياری به ذهنم ميرسه اما در صدد بازگويی آنها نيستم ٬‌چون فقط يك حدس اند و حاصل تفكر در تفكر .دلم ميخواد می توانستيم بر اساس اطلاعات و آمار موثق تحليلهای واقعی و موثقی از جامعه مان ارايه بدهيم ...دلم ميخواد ميتوانستيم به ميزانی نسبی از عقلانيت نهادينه شده بر مردممان تكيه كنيم و ...ما به تفكري نقاد و آسيب شناس نياز داريم.تفکر و يا بهتر بگويم تفکر انتقادی نسبت به معضلات موجود٬ طی فرآيندی را می طلبد که شامل دو مرحله بسيار اساسی است:



۱- ديدن ٬ تعريف و شناخت مساله



۲- حل مساله



به نظر من ما مساله مان را هنوز درست تشخيص نداده ايم ٬‌تعريفش نکرده ايم٬ نشناختيمش.وقتی ما مشکلمان را نميدانيم چی هست آنگاه چه چيز را ميخواهيم حل کنيم؟اينکه هر کس به طور پراکنده مشکلی را به عنوان مرکز ثقل عقب ماندگی ما مطرح ميکند و بعد بلافاصله نسخه ای برای آن می پيچد و بعدش هم بلا اثر بودن نسخه اش را در می يابد ٬‌به حل مشکل نخواهد انجاميد. ذهن شفاهی و غير متکی بر اطلاعات دقيق و موثق ما ٬ همچنان عاجز و راکد خواهد ماند.



من نه با تکيه بر دانش حقيرم ٬ بلکه با تکيه بر تجربه ذهن حل المسايلی٬ بيشتر در صدد طرح سوال و طرح مساله هستم تا ارايه راه حل؛ که اين وظيفه ای است محول بر خرد جمعی مکتوب.طرح سوالات بيشتر به مثابه نورافکنی است بر جاده صعب مشکلات و معضلات تاريخی ما که موجب ايستايی مان شده است.نظر شما چيه ؟



جهت اطلاع دوستان!



قول داده بودم راجع به اسكيزوفرنيای اجتماعی در ايران مطلب بنويسم ولی با مرجعه به سايتهای تخصصی در اين زمينه كه قرار بود اساس علمی مطلب اجتماعی من باشند دريافتم كه يافته های جديد دانشمندان نگرشهای قبلی در مورد اسكيزوفرنی را نقض كرده است. بنابر يافته های قبلی اسكيزوفرنيا دوپارگی شخصيت بيمار ميباشد و عومال ارثی و محيطی نقش اصلی را در ايجاد بيماری دارند اما بتا بر يافته های جديد دانشمندان اسكيزوفرنيا را بيماری مغز می نامند كه برای هر كسی ممكن است پيش بيايد و ضعف شخصيت يا ديگران در ايجاد اين بيماری دخيل نيستند و اساس اين بيماری بيولوژيك هست.پس اسكيزوفرنيا نمی تواند مبنای مطلب من باشد.البته لزومآ به دنبال قالبی از پيش تعيين شده هم نيستم برای ارايه مطلب٬ ولی به شكلی ديگر سعی خواهم كرد اين مطلب را مطرح كنم.


 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/۱٦

 

توجه!

دوستان عزيز٬ برای هر کدام از مطالبم که پيغام بگذاريد من مطالعه اش خواهم کرد.لزومی نداره که حتمآ برای مطلب امروزيم نظر بديد.می خواهم دوستان خوبم اطلاع داشته باشند که نظرشان برايم مهم است.

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/۱٤

 

سد ذهنيتها...

                                      گرفتار در تار خود٬ عنکبوت                                             

     پنداشت جهان به آخر

                                رسيده است                                 

                                       که پروانه ٬ از پيله ی بسته                    

                                                                             بيرون جست!

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/۱٠

 

طرح مساله

در قلمرو تاريخ انديشه نمی توان به سنت انديشيدن بی توجه ماند.هر انديشيدنی به هر حال٬ بر مبنايی استوار است که آن راسنت به دست می دهد.بازگشت به قدما در صورتی ميتواند معنا داشته باشد که بازگشت به تاسييس باشد نه تقليد٬ يعنی تجديد خردورزی و نه تعطيل عقل!نخستين موج روشنفکری دينی مبين اين نکته بود که ارتباط با سنت انديشه در ايران برای هميشه  گسسته است.جامعه شناسی دينی شريعتی و نظريه غزب زدگی جلال آل احمد واپسين ضربه کاری بر پيکر فهم انديشه سنتی وارد کرد؛ آنجا که جامعه شناسی به ضابطه فهميدن اسلام و ايران٬ و بيانيه سياسی غرب زدگی به تنها افق انديشه سياسی تبديل شد٬‌ايران از نظر انديشه در سراشيب سقوط در ايديولوژی تخريب افتاده بود...بحثهای هانری کربن در باره تاريخ انديشه در ايران ...و ارايه روايتی اسلامی از فلسفه هايدگر از سوی احمد فرديد استاد فلسفه دانشگاه ادبيات دانشگاه تهران مواد مسموم خلاء فکری سالهای ۴۰و۵۰شد...وآنهم موجب تهی شدن مفاهيم از مضمون خود شدو مضمون اين مفاهيم ايديولوژيک شد چنانکه شاهد معرفی ابوذر به عنوان بنيادگذار سوسياليسم بوديم...در قلمرو انديشه منطق بسازبفروشی حاکم شد يعنی منطق *تخريب* بسازبفروش!..ژرفتر شدن بحرانهای فکری در ايران نشانه اين واقعيت است  که ايران در حال پيدا کردن راهی به سوی نوزايشی است که نطفه آن بسته شده است...با بر باد رفتن بنيان بسياری از توهم های که ذهن ايرانی را فلج کرده بود و شکست تجربه های خردستيزانه٬‌راهی جز خردورزی باقی نمانده است...نقادی ديدگاههای پيش از انقلاب وجهی از نقادی انديشه سنتی است.اين هر دو را بايد در عرض هم پيش برد تا را برای ايديولوژی زدايی هموار شود.

اين مطلب نقل به مضمون بخشهايی از مصاحبه دکتر طباطبايی با روزنامه ايران است که از باب طرح مساله آورده ام؛ مساله انديشه و آسيب شناسی آن در تاريخ ايران٬‌و با انگيزه پالودن انديشه هايمان از توهمات خردستيز٬ منتظر نظرات موافق و مخالف دوستان و يادگيری بيشتر از اين جمع هستم

شرط مهم ورود در اين مبحث : بری داشتن انديشه از ايديولوژی

دوستان خوب من تا بحال ۱۰نفرشان نظر داده اند متشکرم اما اين دوستان عزيز که نظرشان برايم مهم هم هست  نقد خود متن را از من دريغ داشته اند٬‌خواهش صميمانه از دوستان م دارم که خود متن را نقد کنند از ديد خودشان !

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/۸

 

Choiceless Awareness

عشق به *****آنچه هست***** آغاز خردمندی است.تنها در عشق است كه ارتباط و همدلی وجود دارد.ترك و فداكاری از شيوه های *****خود***** است،‌عامل جدای ، وهم و پندار است.و عشق چيزی نيست كه آنرا وسيله *****فرار***** از بدبختی ها و رنجها قرار داد.

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/۳

 

گامی به پيش

زن و مرد مي توانند در هنگام ازدواج حقوقي را که قانون از زن دريغ داشته (طلاق، حضانت، اشتراک اموال، سفر، تحصيل و کار) به عنوان شرط ضمن عقد به نکاحنامه بيفزايند، در عين نگرفتن مهريه از سوی دختران بود...متن كامل در وبلاگ خانم شادی صدر در مطلبی تحت عنوان *كار بزرگ*.

 پاسخ دوستان

ال الا

نی لبک عزيز، مطمئنم که بسيار بيشتر از ۱۴ نفر ، اين مطلب خواننده داشته. مثلا خود من سه بار اين مطلب را خوانده ام.يکبار در وبلاگ شادی صدر و دو بار در وبلاگ تو. پيگيری گسترده و همگانی اين حقوق- هرچند به طور سمبليک و حتا بصورت غير کاربردی - توسط جوانان اين نسل لا اقل باعث خواهد شد که در آمار تا چند سال بعد منعکس شود. قطعا اين مسئله بر قانونگذاری تاثير خواهد داشت.و اگر به دليل ارتجاع اندیشه و غير قابل تغيير فرض کردن قوانين متحجرانه ، تغيير غير ممکن به نظر برسد ،زياد شدن استثنا ها اصل قانون را خدشه دار خواهد کرد.البته شايد مسخره باشد که از قانونی که آنرا به رسميت نمی شناسيم حقوق مسلم و انسانی خود يا همسرمان را طلب کنيم. ولی آيندگان خواهند دانست که ما در جهل مرکب نبوده ايم و از حقوق خود و همسرمان به حکم انسانيت، لا اقل اطلاع داشته ايم.مرسی

ب مثل بودن

تا اونجا که من می دونم فمينيست های معروف به دو آتشه يه جورايی از اونطرف بام افتادن يعنی همونطور که خرس مهربان عزيز اشاره کرده به تسلط زنها بر مردها بيشتر معتقدند تا برابری (اين هم خود شايد دلايلی داشته باشه) ولی فمينيست هايی که ميانه رو هستند به برابری معتقدند.. اما اون گروه اول اونقدر در خواسته هاش زياده روی کرد و شلوغ کرد که حالا همه فمينيسم رو برابر با زياده خواهی زنها و تسلطشون بر مردها می دونن متاسفانه!!!! از اينها که بگذريم تفاوت های بيولوژيکی مرد و زن رو نمی شه ناديده گرفت و نيز نياز های روحی شون رو... هنوز دانشمندان در مورد اينکه ممکنه بخشی از مغز موجب اين تفاوت های عاطفی باشه و يا  کروموزوم ها و يا هر دو و يا هيچ کدام در حال بررسی و تحقيق هستند.فقط........باقی..........اما خب اين دليل نمی شه که حقوق اجتماعی و حتا شخصی شون تفاوت های فاحش داشته باشه و يکی بر ديگری زورمندی کنه!! .......

ما هنوز با قشر به اصطلاح تحصيلکرده و درس خونده مشکل داريم تو ايران چه برسه به روستايی کم سواد و قشر کاملن سنتی جامعه!!!... قوانين ازدواج با اضافه و کم کردن تبصره حل نمی شه (گرچه بايد بگم که به هر حال شروع خوب و لازميه) بايد ديدگاه جامعه نسبت به زن و نیازهاش به عنوان یه انسان عوض بشه و اين اتفاقن بايد از خود زنها آغاز بشه!!!! در واقع بدترین حالت زمانیه که بین انچه که در صورت ظاهر یه چامعه دیده می شه با آنچه که در داخل خانه ها می گذره تفاوت فاحشی باشه (همون فاصله ی زیادی که در رفتار و حتا عقاید مردم ما در این چند ساله دیده می شه) ... مردم ما هنوز خودشون با خودشون یکرو نیستن ، چطور انتظار داریم که با همنوع خودشون و *جنس دوم* بیریا برخورد کنن..................... خانه از پای بست ویران است .................... (فارسی منو ببخشین ،اگه کمی نا مفهوم می رسه!!!) تا بعد .

پاسخ نی لبك:

سلام پرشتوک عزيز.تفاوتهای بيولوژيک انکارناشدنی هستند ولی چه ربطی به حقوق بشر (فارغ از جنسيت)دارند؟!و جالبه که هر يک از آقايون که مياد برای اين مطلب نظر بده انگار مورد حمله واقع شده ؛ زود از افراطی گری فمنيستی ياد ميکنه؛ دوست من ما الان در شاهراه ارتباطی و اطلاعاتی درايم با هم ارتباط برقار ميکنيم جايی که پر از اطلاعات جديده٬‌پس لزومی نداره *بنابراطلاعات قديم* در باره نوشته من يا خواسته های زنان امروز قضاوت کنيم.تازه ! افراطی يا غير افراطی ؛ پاسخ نظر را با نظر بايد داد٬‌نه با زدن برچسب روی صاحب نظر ٬ که تو فمنيست افراطی هستی و از اين حرفا....! نميدانم چرا وقتی نوبت به مبحث زن که ميرسه همه کهنه ترين اطلاعات و محافظ کارانه ترين منش را پی ميگيرند؟ سخت دردناکه که نيمی از جامعه انسانی٬‌بر آورده شدن حقوق نيمی ديگر را حمله و تجاوز به حقوق خودش ميداند...راستی چرا ؟؟دوستان مذکر ی که افکارشان در ديگر زمينه ها رو به سوی روشنگری دارد متوجه باشند که چشم بستن بر روی اين مساله خانه انديشه آنها را از پای بست ويران خواهد کرد.حالا حداقل بعد از توضيات من ميدونيد که موضعم افراطی نيست.پس دوباره بيايد و به اصل موضوع توجه کنيد ونظرتان را راجع آن مورد حقوقی بنويسيد.اگر هم مخالفيد دلايل آن را بنويسيد تا برآيند انديشه های زنان و مردان جامعه ما در اين نظر خواهی محدود را بفهميم.خيلی جالبه هنوز هيچکس به اصل موضوع نوشته واکنشی نشان نداده! و من هيچ جا ننوشته بودم که فمنيستم يا مدافع افراطی فمنيسم هستم.همچنان منتظر چشمهای شسته دوستانم هستم.

دوست من، شما كه خودتان گفته ايد مهريه كارساز نيست (كاركرد مثبت براي مهريه قايل نيستيد)پس چرا گذشتن از اين حق؟!را عجولانه مي خوانيد؟ خب به قول خودتان خيلي چيزا به قانون و تبصره بستگي نداره، براي همين هم هست كه گذشتن از مهريه كه بر طبق قوانين حق زن هست پيشنهاد ميشه تا از آنطرف كه تساوي دارايي زندگي مشترك درخواست ميشه اين تصور پيش نياد كه مرد در زندگي بازنده است ،از طرفي ديگر ، اين نشون ميده كه زنان حاضرند از حقوق مادي شان بگذرند تا يكسري حقوق معنوي را بدست بياورند.ببينيد جامعه اكنون ما از ديناميسم جالب توجهي برخوردار شده كه اونو به پيگيري راه خود جداي از حكومت و قوانين متحجرانه اش سوق داده است.وقتي كه تجديد نظر در قوانين راهش بسته است خب اين كمترين كاريه كه زنها ميتونند در جهت بهتر كردن وضع خودشان بكنند.نياز به تغيير دراز مدت را يادآور شده ايد.اين تغيير موردنظر شما از كجا و چگونه بايد شروع شود؟! يا دولت بايد اينكارو بكنه يا خود مردم بايد شروع كنن.چاره اي غير ازين هست؟پذيرش يا عدم پذيرش حكومت يا مردم روستايي يا تحصيلكردگان كوته نظربه نظر شما چه ارتباطي به خواست زنان يا مرداني دارد كه ميخواهند مثل آدم زندگي كنند؟اين يك مشكل تاريخي براي ماست كه به جاي پيروي از نخبگان و پيشروان جامعه پيرو عقب ماندگان جامعه ميشويم و ترس از برخورد اين بخشر مثل شبحي بر حركت و پيشروي ما سايه مي اندازد.مشكلي كه شما مگيد يعني حتي در مورد تحصيلكرده و با فرهنگش! مشكل فرهنگ عمومي ماست.فرهنگ عمومي با آگاهي نسل جديد از امكان برخورداري از يك زندگي بهتر و ديگرگونه همگام با تحولات جهاني امكان تحول خواهد يافت . فعلا كه راه تحول از بالا بسته است.

شما فرهنگمان را پذيراي تغيير نميدانيد و حكومت را نيز به همچنين: خب دوست من با اين بن بست فكري كه شما ايجاد مي كنيد بفرماييد كه پس *تغيير*(تغيير و پيشرفت غير قابل اجتناب هست) چگونه و از كجا بايد شروع شود؟!گفتيد ديدگاه جامعه بايد عوض شود ، خب شما، من و امثال ماست كه با حمايتمان از اينگونه اقدامات تغيير نگرش جامعه!را موجب خواهيم شد.خانه از پاي بست ويران است ولي نشستن و زار زدن به حال اين خانه ويران كاري را از پيش نخواهد برد، پس قدم به قدم براي از نو بنا كردن اين خانه تلاش خواهيم كرد.اميدوارم خسته تون نکرده باشم ببخشيد که طولانی شد.

خرس مهربان

 درمورد فمينيسم من زياد موافق نيستم مبارزه عام برای حقوق بشر از اهم واجبات هست . ممنون از توضيحاتتون . تمام نوشته های شما کاملا درست و متين هست . منتهی شايد مشکل در خود من باشد .من فکر می کنم بيشترين فمينيست هايی را که در اطراف خود می بينم چنان افراد دموکراتی نيستند . يعنی انها بيشتر دنبال زن سالاری هستند نه برابری حقوقی . من نيز چون شما هر نوع تلاش برای حقوق انسان ها چخ مرد يا زن کودک زندانی اقليت ها را گام مهمی می دانم . منتهی شايد تجربه خودم هست در اين چند سال مردها بيشتر تحت ستم مضاعف بودند البته مردهای تحصيلکرده و طرفدار يک زندگی انسانی تر را می گويم .

من اصلا به فکر عنوان فمنيسم دادن به اين قضيه نيستم٬‌آنچه که مد نظرم هست برابری انسانها فارغ از جنسيت در برابر قانون هست.حقوق بشر اعم است از حقوق زنان و کودکان و ... چگونه به حقوق بشر معتقديد و به حقوق زن نه؟شما اگر نابرابری زنان را خوب لمس کرده باشيد خواهيد فهميد که زندگی مردان نيز از اين نابرابری و جهل زنان نسبت به حقوق و شان خود بسيار صدمه ديده است و می بيند.زنی که هويت خود را نه از ديد خود بل که از ديدگاه مرد تعريف ميکند و براساس این بی هویتی ٬‌برای پيوستن به زندگی مشترک برای خود نرخ تعيين ميکند آیا مطلوب شماست؟انسانی که برای خود هویتی مستقل قایل نباشد در ابعاد و جنبه های مختلف زندگی و بالاخص در حوزه ارتباطات عاطفی و خردورزی های ملازم يک زندگی موفق مشترک ٬‌حتما کم خواهد آورد.انسانی که طالب رشد هست و به نفس انسان بودن معتقد است٬ ديگری را نيز انسان ميخواهد انسانیحقوق بشر در ایران در مورد هر دو جنس به شدت لگد مال شده است ولی این مانع نمیشود از درخواست خواسته و تقاضای جنسیتی.جامعه چند صدايی که از آن دفاع می کنيم همين است ديگر دوست خوب من.!!!يک زن ميتواند هم مدافع حقوق بشر اعم از مرد وزن و کودک و کارگر و معلم و دانشجو و ... باشد در عين حال مدافع حقوق زنان!و یک مرد هم میتواند مدافع و پشتیبان حقوق زنان باشد حداقل برای بهتر کردن وضعیت زندگی ٬‌دخترش٬ خواهرش٬‌مادرش و زنش و در نتیجه خودش.!حقوق زنان را از حقوق خودتان جدا ندانيد و مطمين باشيد که بخش بسيار مهمی از حقوق بسیار ظریف و انسانی شما مردان در تامين حقوق زنان نهفته است با فرصت برابر رشد!نيمی از اعضای جامعه اگر راکد ومنفعل و جاهل و محروم از حقوق برابر باشند شما آيا ميتوانيد در اين وضعيت از رشد و توسعه و دموکراسی حرف بزنيد.زنان آگاه و دارای فرصتهای برابر حقوقی به عنوان رکن اساسی تربيت در خانواده ها از ارکان مهم جامعه دموکراتيک و طبقه متوسطی که موجد و مدافع جامعه مدرن هست ميباشند.چگونه ميتوان مشکلات آنها را به بعد موکول کرد؟( حجم زياد پيام باعث شد که بخشی از آن از بين برود اگه لازم بود توضيح بيشتری خواهم داد.)اميدوارم لحن مرا نه خصمانه بلکه کاملا همدلانه و در متني دوستانه از بحث و نظر تلقی کنيد.

اولش بگم که علاقه چندانی به بحث حقوقی ندارم.ولی بگم که پيگير بحث فمينيسم هستم(البته با همه نارسايی ها و سو برداشتهايی که از اين عبارت توی ايران هست) ...

پاسخ نی لبك:در ضمن دوست عزيز علاقه مندی به مباحث فمينيسم (و لابد فمينيسم بومی) بدون توجه به نابرابریهای حقوقي چگونه مممکن است؟!به هرحال زنان و مردان موجوديت اجتماعی جدااز هم ندارند.پس ناچار از انديشيدن به نابرابری حقوقی هستيم.قصدم نه تحميل نظر بل که٬‌يادآوری مسووليت اجتماعی مان هست

 

در مورد وکالت نرگس دختر ۹ساله بايد به عرض برسانم که دوست بسيار عزيزی برای پذيرش وکالت او اعلام آمادگی کرده اند که از طريق خانم شادی صدرو زنان ايرانی پيگيری خواهد شد.با عرض سپاس فراوان برای اين دوست عزيز

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

۱۳۸٢/٧/٢

 

 

 

دردم را كجا فرياد كنم...كجا دوست من...

 

((دردی اگر داری و همدردی نداری٬‌

با چاه آن را در ميان بگذار!

با چاه!

غم روی غم انداختن دردی است جانکاه!))

گفتند اين را پيش از اين.اما نگفتند٬

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند:

آنگاه دردت را کجا فرياد کن

آه

فريدون مشيری

دوستان علاقه مند به مطالب يادداشت قبلی؛ من مشتاقانه در انتظار نظرات شما هستم...با يادداشت امروز که شعر بسيار زيبای مشيری هست خواستم کمی اتمسفر وبلاگ را لطيف کرده باشم...

 پيام هاي ديگران ()

نی و نای

user

http://playmaster.persianblog.ir

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان